♥عاشــــقانه هــــــا♥
این روزا خیلی دلم گرفته اصلا حوصله هیچی رو ندارم حتی وبلاگم که خیلی دوستش داشتم سال نو پیشاپیش مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشین که همین دوست داشتن زیباست نمیدونم چی بنویسم ولی این روزا یه چیزایی تو ذهنمه که.......... هر شروعی پایانی داره شاید منم به پایانش نزدیک شدم روزی که میخواستم وبمو درست کنم یه حالی تازه داشتم اینجا واسم خونه ی دلم بود تنها جایی که واسه دلم مینوشتم اما حالا...خسته شدم از همه از خودم از روزگار از این آدماش که تظاهر به عشق و محبت میکنن دلم میخواد برم یه جایی که تنهای تنها باشم شاید اگه چند روزی دور باشم آروم بشم اگه کسی از دست من ناراحته شرمنده حلالم کنین این قصه هم رسیده به پایان خداحافظ به امید روزی که برگردم از همه دوستای عزیزم که تولدمو تبریک گفتن ممنونم وقتی بچه بودم دعا میکردم زودتر بزرگ بشم ولی حالا که بزرگ شدم میگم ای کاش هیچوقت بزرگ نشده بودم و همونطور بچه میموندم اینم کیک تولدم فقط یه نکته داره ها که بعد افطار بخورین پی نوشت:بعضی از دوستان پرسیده بودن کیمیا چه نسبتی با من داره باید بگم کیمیا دختر خواهرمه فاطــــمه نوشت:سخت ترین سیلی رو از کسی میخوری که روزی بهترین نوازشگرت بود ببار اي باران ببار ببار كه دلم گرفته دلم گرفته از بي رحمي روزگار ببار تا شاید بازم تو بتواني سنگ صبور اين دل شوی ببار تا فقط تو شاهد باريدن من باشي ببار تا غرور اين دل، بيشتر از اين جلوي غريبه ها نشكند ببار اي باران ببار انقدر ببار تا در سيلاب خروشانت هر كسي كه عاشق نيست غرق شود ببار و اين دل تشنه محبت را سيراب كن ببار تا باريدنم در بارش تو محو شود... پی نوشت1:هییییییی 3 روز دیگه تولدمه چقدر زود عمرا میگذره پی نوشت2:تو ادامه مطلب عکس یکی از عزیزامه خواستین برین ببینین فاطمـــه نوشت:اعتماد کن به خدایی که برای خنداندن گل آسمان را می گریاند گاهـي دلم براي خودم تنگ ميشود... گاهـي دلم براي باورهاي گذشته ام تنگ ميشود.... گاهـي دلم براي پاكيهاي كودكانه ي قلبم ميگيرد.... گاهي دلم از رهگذراني كه در اين مسيـر بي انتها آمدند و رفتند، خسته ميشود.... گاهـي دلم از راهزناني كه ناغافل دلم را ميشكنند، میگیرد.... گاهـي آرزو ميكنم اي كاش... دلــــــي نبود تا تنگ شود... تا خسته شود... تا بشكند... وقتي دلت خسته شــد، نمی دانم تو دیر نگاهم کردی یا من دیر نگاهت را فهمیدم ؟ نمی دانم من دیر صدایت کردم یا تو دیر صدایم را شنیدی ؟
روی شعرم ستاره می بارد
درزمستان در شب کاغدها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر ای دیوانه تب آلود
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
ازسیاهی چرا هراسیدن
شب پراز قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند
عطر خواب آلود گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کسی نیابد دگر نشانه من
روح سوزان و آه مرطوب
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه ی باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفرگیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم. . . تو. . . پای تاسرتو
زندگی که هزار باره بود
باردیگر تو. . . باردیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی است
کی توان نهفتنم باشد
باتو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو میخواهم
بروم درمیان صحراها
سربسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگرنیندیشم
مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را
مبادا گم کنم اهداف زیبا
را
مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت
مرا تنها تو نگذاری
که من تنهاترین تنهام؛ انسانم
جان شما و خاطره هایمان خداحافظ
من میروم بدون تو اما دعایم کن
در اولین تراوش باران خداحافظ


ادامــــه مــطـلــبــ
.
.
.
.
| LeiLa-DiYaKo |


